دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد .... من نیز دل به باد دهم هرچه باد باد
نمیدونم اینجا قراره کی پاک بشه!

کی بعد از مرور کل آرشیو میرم رو حذف وبلاگ... اگر اتفاقات اونجوری که دارم بهش فکر میکنم بیوفته!

شاید هم نیازی به حذف نباشه،

خدایا ببین حالمو، یه کاری کن درست بشه دیگه...

یه کاری کن همه چیز همونطوری که بهش فکر میکنم بشه.

خب انگیزه ام واسه روزای آینده خیلی زیاد شده، اینکه قراره آخرش چی بشه.

خدا کنه به این زودیا نا امید نشم.

دوس دارم این مرحله از زندگیم رو،

من اون آدم خوبه میشم، قول میدم همون آدم خوبه شم اگر تو گره کارمو بازکنی....

 

 

 +خدایا شکرت

+نمی دونم خوبم، نمی دونم بدم، شاید یک هفته انتظار زیاد باشه واسه من، ولی به آخرش که فکر می کنم انگیزه م بالا میره

+خدایا قول بده نخندی به این کارام، خنده نداره دیگه ...

+دوباره قراره چه تاریخ مهمی رو تو ذهنم ثبت کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 14:35  توسط میم-قاف  | 

دلم نیومد توی آرشیو وبلاگم تیرماه 93 جاش خالی باشه.

هر ماه باید یک نشونه ای از خودس داشته باشه اینجا!

مثل یه کوه فراز و فرود داشت

یه بار خدا به بار خودم...

شاید اون یه باری هم که میگم خودم بازم خدا بود و من طبق معمول نفهمیدم!

 

همه چیز درست شد، همه چیز درست میشه !

این که راهتو پیدا کنی این که هدفتو مشخص کنی خیلی دلچسبه !

این که بدونی شبا با رویای چی باید بخوابی...

 

خدایا من دعاهام رو کردم کارهام رو هم دست خودت سپردم!

اصلا خودت و خودت... با زندگی من چیکار می کنی؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 تیر1393ساعت 15:38  توسط میم-قاف  | 

 

1)من رسم دارم هر ماه که بخوام پست بذارم اول می رم سراغ پست های اون ماه توی سال قبل تا ببینم توی این یکسال چه چیزهایی تغییر کرده...

خیلی چیزها تغییر کرده، اول از همه اینکه بعد از مدت ها که کل اعضای خونه رو عادت داده بودم تا خیلی باشخصیت روی میز بشینن و با لب تاپ کارکنن نه روی زمین، خودم با یک بالشت به حالت وحشتناکی روی زمین دراز کشیدمو افتادم روی صفحۀ کیبورد

 

2)امروز از خواب که بیدار شدم یه راست رفتم دکتر، تنها بودم، نوبت نمی دادن بهم میگفتن باید وقت قبلی داشته باشی... گفتم دارم میمرم الان جون مادرت بذار برم! دفترچه امو گرفت گذاشت اول 

 

3)دکتر گفت چه قدر استرس آخه ؟ چقدر اعصاب خودتو خرد میکنی... کلی دارو + سونوگرافی. گفت می نویسم واسه اول تیر که امتحانت تموم شد...

 

4) رفتم داروخانه گفتم ازین قرص سبزا دارم نمی خواد بدی! گفت نمیشه باید بدم

 

5) حس درس خوندن ندارم، نمی تونم بشینم اصلا... خدا جوون به خیر بگذرون!

 

6)بابا اومد پرسید گف دکتر چی گفت؟ گفتم میگه واسه استرس و اعصابه! پرسید چیه؟ استرس امتحاناتو داری؟

نگاش نکردم، گفت اصلا نمی خواد درس بخونی فوقش نمره نمیاری یه ترم اضافه تر میری سربازی که نیست

 

7)ابتکار به خرج دادم ، کلی جملۀ امیدوار کننده نوشتم زدم رو دیوار، عکسم گرفتم ازش که بذارم تو اینستا!

 

8)زینب منو عضو یه گروه کرد تو وایبر که ختم قرآن می کنن. منم گفتم 60 تا 100 آل عمرانو میخونم!

کاش خدا اینجور فعالیت هامونو نا دیده نگیره

 

9) رفتیم خونه خواهرم عیادت یکی یه دونه اش! رفته بود عصب کشی از ظهر پدرمونو درآورد! انقد حرف زده بود دکتر سرش  داد زده بود اونم گریه اش گرفته بود...

 

10) نشستم منتظر پیام مریم تو وایبر، تا کد پستیشونو از شوهرش بگیره واسم بفرسته، قرار شد 4تا فیلم سفارش بدیم تابستون حوصلمون سر نره

 

11) چقدر تغییر نکردم ......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 خرداد1393ساعت 1:25  توسط میم-قاف  |